خرید بک لینک
به نام خدا راز پرستار سرم پدر رو عوض کرد و رفت روی صندلی کنار تخت نشست ... به چهره آروم پدر که در خواب بود نگریست ... دلش عجیب دلتنگ مادر بود ... مادری که پنج سالی هست چشم بر جهان بسته ــ: مامان چرا من خواهر یا برادری ندارم؟ ــ: پسرم ما بچه دار نمیشدیم خدا تو رو بعداز بیست سال به ما داد ــ: مامان من بازم کیک میخوام ــ: بیا عزیزم کیک من مال تو ــ: نه تو خودت میخوای بخور ــ: نه عزیزم من کیک دوست ندارم با صدای سرفه پدر از افکارش خارج شد ... قطره اشکی که روی صورتش بود رو پاک کرد و به طرف پدر رفت ... اکسیژن رو بر دماغ پدر گذاشت پدر نگاهی پر از مهر به پسر کرد و دست پسر رو در دست گرفت ... نفس عمیقی کشید و گفت: زمستون بود هوا خیلی سرد بود یک ساعتی میشد که بارون بند امده بود... ازخونه آقا جون امدیم بیرون ،رفتیم سر خیابان تا تاکسی بگیریم بریم خونه ... متوجه یه صدایی شدیم ... یه صدایی شبیه ناله بچه گربه... خوب که گوش کریدیم دیدیم صدا از سطل زباله ست ... فروغ گفت بریم کمکش ممکنه گیر کرده باشه ... برای اینکه دل فروغ رو نشکنم رفتم سمت همون سطل فروغم باهام امد ... تاریک بود چیزی مشخص نبود گوشیمو

برچسب: رازیانه,راز,رازيانه,راز بقا,رازی, نویسنده: رادین عباسی تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 23:09

فصل دوازدهم:

هر دو شون ناراحت بودند که بعداز یک هفته پیش نامزداشون بودن حالا مجبور به دوری هستند

مجید به فاطمه گفت:فاطمه جان؟

ــ: بله

ــ: نظرت چیه پس فردا که سه روز تعطیله به تهران بریم

برچسب: نویسنده: رادین عباسی تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 23:09

فصل سیزدهم:

بیژن خیلی توهم بود... مجید از نگاه غم دار او غمگین شد گفت:بیژن چی شده؟

ــ: هیچی کاکو

ــ: هیچی که نشد حرف ... بگو ببینم چی شده؟

برچسب: نویسنده: رادین عباسی تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 23:09

به نام خدا نگاه از بالا شب شده بود تمام دستانش زخم و ترک خورده بود .... جای زخم ها ذوق ذوق میکرد.... خسته بود.... کارگری ساختمان در هوای گرم تابستان واقعا طاقت فرسا بود... به طرف خانه در حرکت بود چشمش به زن گدای گوشه پیاده رو افتاد .... دست در جیب کرد و یک پنج هزاری در کاسه زن انداخت زن نگاهی به اطراف کرد آخرین نفر هم گذشت بلند شد ایستاد چادرش را از سر برداشت و تا کرد بساطش را جمع کرد و همه را داخل کیف گذاشت .... دستی به مانتویش کشید به طرف کوچه پشتی رفت .... سوار جنسیس زرد رنگش شد و به خانه باز گشت.......... محبوبه دهقانی

برچسب: نگاه از بالا,از بالا نگاه کن,نگاه بالا به پایین,از بالا نگاه نکن,نگاه از بالا به پایین, نویسنده: رادین عباسی تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 4:16

صفحه بندی